Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پرنده

پرنده

سرهنگ نگاهی به صفحه رادار انداخت.

-به نظرت ما الان کجاییم ستوان

-نمی دونم قربان ولی فکر نمی کنم زیاد تا بغداد فاصله داشته باشیم

-من که از این علامت ها سر در نمی آرم ، منظورم اینه که هیچ پستی و بلندی یی رو صفحه معلوم نیست

-قربان فکر می کنم که گم شده باشیم

-احتمالا موقع در گیری با شکاری دشمن سرمون گرم شده و از مسیر خارج شدیم

-امکان نداره قربان ، این هواپیما ها جهت یاب خودکار دارن ، از مسیر خارج نمی شن قربان

- اینهام مغزشون کار می کنه ها !!

سرهنگ چند ضربه ی کوچک روی صفحه رادار زد  . کلید های مختلف را بالا پایین کرد و دست ش را در امتداد سیمی که به کلاهش وصل بود کشید.

-نه، راستی راستی گم شدیم.

-درسته قربان

-ارتباطمون به کلی قطع شده

-دستور چیه قربان

-هنوز بنزین کافی داریم ، جای نگرانی نیست اگه به یه جای مشخصی برسونیم

-احتمال می دم که الان تو حریم هوایی دشمن باشیم قربان

-درسته،راستی تو موقعیتی رو که ما با دشمن روبرو شدیم یادته ؟

ادامه مطلب ...
شاخه گل مصنوعی

جلیقه اش خاکستری می زد و پشتش شماره خانه شان را نوشته بودند.مادرم می گفت بعضی وقتها که بی هوا بیرون می رود گم می شود هیکل نحیف و گونه ای استخوانی داشت روز سردی بود و ناودانی ها قندیل بسته بودند،برف کوچه ها را پوشانده بود کپه ها برف جلوی خانه ها جان می دادند برای سر خوردن . اینجا همینکه برف تمام شد پشت بام ها را پارو می کنند تا برف بر بامشان سنگینی نکند ،آخ خانه ها همه کلنگی اند  و سقفها تاب سنگینی ندارند.

صبح زود بود .دسته ی چوبی پارو را در دستان عقب و جلو می بردم اول برف ها را جلوی بام تلنبار می کردم و بعد قروپی می انداختم شان کوچه .سر پلاستیکی پارو حسابی کفرم را در آورده بود .لا مصب سر جایش بند    نمی شد و دم به دقیقه می افتاد. خسته شده بودم.دستانم را جلوی دهانم گرفتم و ها کردم .مثل دودکش بخاری از دهانم دود زد بیرون.با گوشه ی شال گردنم شیشه ی عینک بخار گرفته ام را تمیز کردم.به دسته ی چوبی پارویم که حالا دیگر یک تکه چوب معمولی شده بود تکیه کرده بودم و کوچه را دید می زدم.

محمد بیرون خانه بود.یک کاپشن قرمز شمعی تنش کرده بود و دیگر هیچ،دماغش قرمز قرمز شده بود ، گوشهایش هم.انگشتان کوچک و نازکش می لرزیدند .،نمی توانست دستانش را در جیبش بگذارد یا به هم بمالد. تلو تلو خوران راه می رفت و پاهایش را محکم به زمین می کوبید تا صدای خِرِف خِرِف  برف را بشنود

جلو تر بچه هایی را دید که داشتند برف بازی می کردند ، چابک و جست و خیز کنان این سو و آن سو می دویدند و بازی می کردند. چشمهای میشی ریزش را به آنها دوخته بود ، یکی از بچه ها او را که دید شیطنتش گل کرد و گلوله برفی را به طرفش پرتاب کرد.چند بچه دیگر هم فریاد کشان دنبالش کردند و محمد عَو عَو کنان از آنها دور شد .

آن طرفها یک گل فروشی بود ، یک شاخه گل مصنوعی جلوی مغازه بد جوری چشم محمد را گرفته بود .جلوتر رفت و شاخه گل را برداشت.گل فروش محمد را که دید جلدی بیرون پرید و سیلی محکمی بر صورت محمد نواخت ، جای دستهایش روی صورت محمد سرخ ماند و چشمهایش خیس شد.

خورشید بی رمق زمستان غروب کرده بود و او هنوز در کوچه ها ویلان بود .قطرات اشک آرام آرام از چشمان   پف کرده محمد فرو می ریختند ، دانه های برف به سرعت پایین می آمدند و بر پیکره کوچه ها آرام می گرفتند، محمد ، تنها رهگذر این کوچه های سرد و تاریک لرزش گرفته بود و دندان های زردش به هم می خوردند.برف روی موهای جو گندمی اش را پوشانده بود و گوشهایش سرخ شده بودند،،انگشتان در هم پیچیده اش سست و کرخ بودند، دیگر به زحمت راه می رفت...

صبح رفتم نان بخرم. سر کوچه که رسیدم عده زیادی را دیدم که جلوی مغازه ای ایستاده اند .از بین شان راه باز کردم و همینطور که داشتم تقلا می کردم صدای جیرینگ جیرینگ سکه به گوشم می خورد،همهمه ها نگرانم می کردند ،به هر زحمتی بود خودم را جلو کشیدم ، دیدم محمد به کرکره ی رنگ و رو رفته ی مغازه ای تکیه داده و چشمانش را بسته بود.دور و برش پر بود از پول خورد.بغض گلویم را می فشرد،هنوز هم آن شاخه گل مصنوعی را در دست داشت..

 

                                                                                                     یاشار - شهریور۸۵

نقطه ته خط

 

شهریور  1385

    عرق روی پیشانی رنگ پریده اش نشسته بود ، قطرات سرم به زور داخل لوله ی نازک و پایین می رفتند .   رو پوش سبز روی پیراهنش بالا و پایین می رفت ، بخار روی ماسک اکسیژن را گرفته بود ،موهای عرق کرده و حنایی اش  زیر سرپوش سبزی پنهان شده بودند .

    پشت شیشه چند جفت چشم نگران زل زده بودند به خطهای شکسته ای که روی مانیتور کوچک و پهنی می رقصیدند.دکتر با روپوش سفید ایستاده بود بالای سر پیرزن مچ لاغر او را بین دو انگشت گرفته بود و انگشت سبّابه اش را گذاشته بود روی رگ نبضش تند می زد.

دمپایی ابری دکتر روی موزاییک یکدست اتاق جیرجیر می کرد ، کیسه فشار سنج را روی بازوی استخوانی پیرزن سفت کرد و توپ پلاستیکی فشار سنج را میان انگشتانش بازی داد و چشمانش را دوخت روی عقربه ها . عقربه دوبار لرزید و بعد صدای فیس از فشار سنج بلند شد ،دستش را انداخت و خرپی فشار سنج را از روی بازوهایش  کند . دستگاه بالای سر پیر زن بیپ بیپ بیپ صدا می داد ،خطوط شکسته روی مانیتور بالا و پایین می رفتند و قلب پیرزن مثل طبل های کوچک صدا می کرد . صدای بوق ممتدی فضای اتاق را بی تاب کرد؛ بدن پیرزن زیر ارتعاش سرد آهن بالا و پایین می پرید.