دو شعر از جنگ
-آرامش
بولدوزر ها بر سر خاک غر می زدند
خمپاره ها روی سرمان آوار می شدند
بی سیم ها بر سر یکدیگر فریاد می کشیدند
لطفا آرامتر؛
دارم خاطراتم را می نویسم

-تولد
خون چفیه ها را می شست
پلاک ها زیر آفتاب ؛ بی تاب
خاک روی لباس هائ خشک
جیغ و داد باد
گلوله ها در خشاب ها کهنه می شدند
* * *
ماشین ها آمدند، بوق زدند ،رفتند
چراغ های خاموش سوختند
و دختر بچه ها در کوچه ها خانه بازی می کردند
* * *
باد چفیه ها را ورق می زد
لاک های افسرده بدنهای زیر خاک
در لبخندی متولد می شوند.......
؛ آخرین شاخه گل مصنوعی را نهان کردم تا وقتی که همهی گلها پژمردند بگویم دوستش دارم؛




