جلیقه اش خاکستری می زد و پشتش شماره خانه شان را نوشته بودند.مادرم می گفت بعضی وقتها که بی هوا بیرون می رود گم می شود هیکل نحیف و گونه ای استخوانی داشت روز سردی بود و ناودانی ها قندیل بسته بودند،برف کوچه ها را پوشانده بود کپه ها برف جلوی خانه ها جان می دادند برای سر خوردن . اینجا همینکه برف تمام شد پشت بام ها را پارو می کنند تا برف بر بامشان سنگینی نکند ،آخ خانه ها همه کلنگی اند و سقفها تاب سنگینی ندارند.
صبح زود بود .دسته ی چوبی پارو را در دستان عقب و جلو می بردم اول برف ها را جلوی بام تلنبار می کردم و بعد قروپی می انداختم شان کوچه .سر پلاستیکی پارو حسابی کفرم را در آورده بود .لا مصب سر جایش بند نمی شد و دم به دقیقه می افتاد. خسته شده بودم.دستانم را جلوی دهانم گرفتم و ها کردم .مثل دودکش بخاری از دهانم دود زد بیرون.با گوشه ی شال گردنم شیشه ی عینک بخار گرفته ام را تمیز کردم.به دسته ی چوبی پارویم که حالا دیگر یک تکه چوب معمولی شده بود تکیه کرده بودم و کوچه را دید می زدم.
محمد بیرون خانه بود.یک کاپشن قرمز شمعی تنش کرده بود و دیگر هیچ،دماغش قرمز قرمز شده بود ، گوشهایش هم.انگشتان کوچک و نازکش می لرزیدند .،نمی توانست دستانش را در جیبش بگذارد یا به هم بمالد. تلو تلو خوران راه می رفت و پاهایش را محکم به زمین می کوبید تا صدای خِرِف خِرِف برف را بشنود
جلو تر بچه هایی را دید که داشتند برف بازی می کردند ، چابک و جست و خیز کنان این سو و آن سو می دویدند و بازی می کردند. چشمهای میشی ریزش را به آنها دوخته بود ، یکی از بچه ها او را که دید شیطنتش گل کرد و گلوله برفی را به طرفش پرتاب کرد.چند بچه دیگر هم فریاد کشان دنبالش کردند و محمد عَو عَو کنان از آنها دور شد .
آن طرفها یک گل فروشی بود ، یک شاخه گل مصنوعی جلوی مغازه بد جوری چشم محمد را گرفته بود .جلوتر رفت و شاخه گل را برداشت.گل فروش محمد را که دید جلدی بیرون پرید و سیلی محکمی بر صورت محمد نواخت ، جای دستهایش روی صورت محمد سرخ ماند و چشمهایش خیس شد.
خورشید بی رمق زمستان غروب کرده بود و او هنوز در کوچه ها ویلان بود .قطرات اشک آرام آرام از چشمان پف کرده محمد فرو می ریختند ، دانه های برف به سرعت پایین می آمدند و بر پیکره کوچه ها آرام می گرفتند، محمد ، تنها رهگذر این کوچه های سرد و تاریک لرزش گرفته بود و دندان های زردش به هم می خوردند.برف روی موهای جو گندمی اش را پوشانده بود و گوشهایش سرخ شده بودند،،انگشتان در هم پیچیده اش سست و کرخ بودند، دیگر به زحمت راه می رفت...
صبح رفتم نان بخرم. سر کوچه که رسیدم عده زیادی را دیدم که جلوی مغازه ای ایستاده اند .از بین شان راه باز کردم و همینطور که داشتم تقلا می کردم صدای جیرینگ جیرینگ سکه به گوشم می خورد،همهمه ها نگرانم می کردند ،به هر زحمتی بود خودم را جلو کشیدم ، دیدم محمد به کرکره ی رنگ و رو رفته ی مغازه ای تکیه داده و چشمانش را بسته بود.دور و برش پر بود از پول خورد.بغض گلویم را می فشرد،هنوز هم آن شاخه گل مصنوعی را در دست داشت..





