یک شعر از پدرم
از راه دور
سواران می رسند
اما من!
در انتهای جنگل سرد و تاریک و وحشتناک
خویش را گم کرده ام
و دل نگران
که به زیر سایه مخوف بلوط روئین تن
یاسهای سبز را یارای رویش نیست !
و نمی دانم
چرا نیلوفر های آبی
تقدیر خویش را مهربانانه سپرده اند!
در این اندیشه ساید
در ادینه ای سبز و رویایی
شقایق ها را میهمان باشند
و سواران برگشته از جنگ اهریمن را
با حضوری لبریز از انتظار
خوش آمد گویند
و سواران آزاده
به بلندای قامت تاریخ
جاودانه خواهند ماند!





