شهریور 1385
پشت شیشه چند جفت چشم نگران زل زده بودند به خطهای شکسته ای که روی مانیتور کوچک و پهنی می رقصیدند.دکتر با روپوش سفید ایستاده بود بالای سر پیرزن مچ لاغر او را بین دو انگشت گرفته بود و انگشت سبّابه اش را گذاشته بود روی رگ نبضش تند می زد.
دمپایی ابری دکتر روی موزاییک یکدست اتاق جیرجیر می کرد ، کیسه فشار سنج را روی بازوی استخوانی پیرزن سفت کرد و توپ پلاستیکی فشار سنج را میان انگشتانش بازی داد و چشمانش را دوخت روی عقربه ها . عقربه دوبار لرزید و بعد صدای فیس از فشار سنج بلند شد ،دستش را انداخت و خرپی فشار سنج را از روی بازوهایش کند . دستگاه بالای سر پیر زن بیپ بیپ بیپ صدا می داد ،خطوط شکسته روی مانیتور بالا و پایین می رفتند و قلب پیرزن مثل طبل های کوچک صدا می کرد . صدای بوق ممتدی فضای اتاق را بی تاب کرد؛ بدن پیرزن زیر ارتعاش سرد آهن بالا و پایین می پرید.





