آفتاب کم قوت صبح پاییز در حال تابیدن است.درختان بلند چنار و نارون در دو طرف جاده خاکی و نا هموار ، پشت دیوارهای کاهگلی باغ قد برافراشته اند جوی آب باریکی از زیر دیوار بیرون آمده و راهش را از وسط جاده به طرف مرغزار باز کرده است. جز کلاغ و گنجشک پرنده ای روی درختان وئ در آسمان پدیدار نیست ،صدای قارقار کلاغ ها یک لحظه قطع نمی شود و با شرشر آب جوی در می آمیزد. جوی در میان جاده گاه عریض و گاه باریک ادامه می یابدئتا جاییکه نصف بیشتر جاده زا آب می گیرد.گوسفندان اطراف اب جمع می شوند و پیرمرد تازیانه به دست و خورجین به پشت آنها ئرا می پاید.پیراهن مندرس و شلوار پارچه ای سیاه کهنه ای بر تن دارد و کلاه پشمی بر سر نهاده است.سر و موی سفید و صورت چروکی اش حرف از هفتاد هشتاد سال دارند.
صدای بع بع ماده گوسفندان به دنبال بره ها ،صدای کلاغ ها را گم کرده است.دستش را به کمرش می گزارد و نیم نگاهی به درختان لخت می اندارد و یاد همه ی پاییزها اهی می کشد و گله را به طرف مرغزار می برد.
هوا هنوز گرم نشده و سرمای آب جوی دندانهایت را به هم می زند .قبل از اینکه به راهت ادامه بدهی ، بار دیگر باز گرد و جاده را نظاره کن،چشمهایت برگهای ریخته را سفر خواهند کرد.
آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاویدبمانند.
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست





