آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
نقطه ته خط

 

شهریور  1385

    عرق روی پیشانی رنگ پریده اش نشسته بود ، قطرات سرم به زور داخل لوله ی نازک و پایین می رفتند .   رو پوش سبز روی پیراهنش بالا و پایین می رفت ، بخار روی ماسک اکسیژن را گرفته بود ،موهای عرق کرده و حنایی اش  زیر سرپوش سبزی پنهان شده بودند .

    پشت شیشه چند جفت چشم نگران زل زده بودند به خطهای شکسته ای که روی مانیتور کوچک و پهنی می رقصیدند.دکتر با روپوش سفید ایستاده بود بالای سر پیرزن مچ لاغر او را بین دو انگشت گرفته بود و انگشت سبّابه اش را گذاشته بود روی رگ نبضش تند می زد.

دمپایی ابری دکتر روی موزاییک یکدست اتاق جیرجیر می کرد ، کیسه فشار سنج را روی بازوی استخوانی پیرزن سفت کرد و توپ پلاستیکی فشار سنج را میان انگشتانش بازی داد و چشمانش را دوخت روی عقربه ها . عقربه دوبار لرزید و بعد صدای فیس از فشار سنج بلند شد ،دستش را انداخت و خرپی فشار سنج را از روی بازوهایش  کند . دستگاه بالای سر پیر زن بیپ بیپ بیپ صدا می داد ،خطوط شکسته روی مانیتور بالا و پایین می رفتند و قلب پیرزن مثل طبل های کوچک صدا می کرد . صدای بوق ممتدی فضای اتاق را بی تاب کرد؛ بدن پیرزن زیر ارتعاش سرد آهن بالا و پایین می پرید.

پاییز چه زیباست  شهریور۸۵

 

آفتاب کم قوت صبح پاییز در حال تابیدن است.درختان بلند چنار و نارون در دو طرف جاده خاکی و نا هموار ، پشت دیوارهای کاهگلی باغ قد برافراشته اند جوی آب باریکی از زیر دیوار بیرون آمده و راهش را از وسط جاده به طرف مرغزار باز کرده است. جز کلاغ و گنجشک پرنده ای روی درختان وئ در آسمان پدیدار نیست ،صدای قارقار کلاغ ها یک لحظه قطع نمی شود و با شرشر آب جوی در می آمیزد. جوی در میان جاده گاه عریض و گاه باریک ادامه می یابدئتا جاییکه نصف بیشتر جاده زا آب می گیرد.گوسفندان اطراف اب جمع می شوند و پیرمرد تازیانه به دست و خورجین به پشت آنها ئرا می پاید.پیراهن مندرس و شلوار پارچه ای سیاه کهنه ای بر تن دارد و کلاه پشمی بر سر نهاده است.سر و موی سفید و صورت چروکی اش حرف از هفتاد هشتاد سال دارند.

صدای بع بع ماده گوسفندان به دنبال بره ها ،صدای کلاغ ها را گم کرده است.دستش را به کمرش می گزارد و نیم نگاهی به درختان لخت می اندارد و یاد همه ی پاییزها اهی می کشد و گله را به طرف مرغزار می برد.

هوا هنوز گرم نشده و سرمای آب جوی دندانهایت را به هم می زند .قبل از اینکه به راهت ادامه بدهی ، بار دیگر باز گرد و جاده را نظاره کن،چشمهایت برگهای ریخته را سفر خواهند کرد.

آنگاه بسایند

تن را به تن هم

آنگاه بمیرند

تا باز پس از مرگ

آرام نگیرند

جاویدبمانند.

سر باز برون از بغل باغچه آرند

آواز بخوانند

پاییز چه زیباست