صدای پای خدا
آرام ، گوش می کنم ،صدایی می آید ، صدایی که از تک تک آجرهای اتاق و از لا به لای در و دیوار مرا می خواند ،نه صدایی فراتر از این اتاق تنگ و تاریک نم زده که از جای جایش تنگنا فریاد بر می آورد.و صدا مرا به خروش می خواند ،صدایی بلند مرا به خروش می خواند ،چرا غی خواهم خرید و اتاقم را روشن خواهم ساخت و با شماره های قلبم خدا را خواهم شناخت، آری ، بالا خواهم رفت ، صدای پای خدا را خواهم شنید،غنچهی دلم خواهد شکفت و ساقه برگهای وجودم تا ثریا قامت خواهند کشید،
آری ، همچون آفتابگردان چهره به چهره خورشید، جاویدان خواهم ماند، دست از هر چه نیرنگ و دنیا خواهم کشید . من به او خواهم پیوست، من از خدایم ،به او باز خواهم گشت...
نمیدانم چرا اینجا دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بداهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است..
آری ، همچون آفتابگردان چهره به چهره خورشید، جاویدان خواهم ماند، دست از هر چه نیرنگ و دنیا خواهم کشید . من به او خواهم پیوست، من از خدایم ،به او باز خواهم گشت...
نمیدانم چرا اینجا دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بداهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است..




