مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چشمهایی بیدار

 

 

 

 

 

 چشمهایی بیدار

پشت افکار گره خورده ی من

به افق می نگرند

در فراسوی طلوعی کم رنگ

مردی افگار

خسته و غم زده از شهر غروب

گوش می داشت

قصه ی دیو سیه را

زشب دلمرده و بی روح

که خفا میداشت

شیشه ی عمر سیاه خود را 

 

مرد افگار به نادانی شب می خندید

و به من گفت که : از دیو و ددان بیزارم

راه من سوی فرشته است ؛

همین.

و به این جمله ی کوتاه و سفید

شست شب را و شکست

شیشه ی عمرش را.

ما در آن فرصت اسطوره شدن

رخ به خورشید نمودیم وافسانه شدیم...