چشمهایی بیدار
پشت افکار گره خورده ی من
به افق می نگرند
در فراسوی طلوعی کم رنگ
مردی افگار
خسته و غم زده از شهر غروب
گوش می داشت
قصه ی دیو سیه را
زشب دلمرده و بی روح
که خفا میداشت
شیشه ی عمر سیاه خود را
مرد افگار به نادانی شب می خندید
و به من گفت که : از دیو و ددان بیزارم
راه من سوی فرشته است ؛
همین.
و به این جمله ی کوتاه و سفید
شست شب را و شکست
شیشه ی عمرش را.
ما در آن فرصت اسطوره شدن
رخ به خورشید نمودیم وافسانه شدیم...





