

![]() |
![]() |
![]() |

شب آرام آرام دامن سیاه ستاره آذین خویش را بر می چیندو خورشید در سیطره کوههای شرق و به همراهی ابرهای نازک و سرخ فشق محتاط سر بر می آورد و دوباره در انبوه یادهای در هم رازناک اسطوره ای گام می زند رقص دوباره ی زندگی را آغاز می کند.
گنجشکان پر هیاهو و پر سر و صدا روی شاخه ها،زمین و پرچین جا عوض می کنند و موشکافانه دور و بر را به دنبال ارزنی از برای جوجه ها شان می گردند.
هوا بس لطیف است،نسیم خنکی وزیدن گرفته،نسیم پا به دشت بی منتهای زندگی می گذارد و ازاحساس
همهمه ی غم انگیز پونه ها نقشی می آفریند.اولین خنکای صبحگاهی دعای خیری است برای سحرخیزان از جانب آفتاب عالمتاب که جهان و جهانیان،جملگی به دیدار روی فروزان وی زنده و به عظیمی هدایت او پاینده اند که لطف و عطوفت بی اندازه ی خداوندگار زمین و آسمان،پروردگار وحوش و پرندگان و آفریدگار انس و ÷ریان که مدام و مسامر هستی را در می نورددرا جلوه گر است و حمد و سپاس فقط زیبنده و شاینده ی مقام وی است.
سزای پرستش پرستنده را تولا بود مرده و زنده را
ورای همه بوده ای بوده او همه رشته ای گو هر آورد او
آن طرفتر صدای نی چوپانی در مرغزار آنجا که وعده گاه بزان و چوپان و طبیعت است پیچیده، به هر کجا که نگاه می کنی لاله است و شقایق و شبدر .عطر بو مادران فضا را رنگین کرده است.تا افق سبز است و سبز، و فراز.بابونه ای برای اولین بار چهره ی زرد و مخملی اش را از پس گلبرگهای نازک و نارنجی اش پیش می زند ، افق را می نگرد و زیبایی صبحی صادق را به تکبیر می نشیند و سبز جامه گان چو دریایی ورا در آغوش خویش غوطه ور ساخته اند و خداوند جلّ جلاله و عمّ نواله را تسبیح می گویند.
کاریز پر آب است و صافف مثل دل یا کریم هایی که در گادسته ها ی امامزاده ها لانه ساخته اند. و تلاطم شنها درون بی رنگ وجودش چه تماشایی است. می رود جلو، وضو می گیرد و دو رکعت نماز صبح بر پا میدارد.بلبلان با هم آواز می کنند:چه زیباست سحرگاهان .و این اتفاقی است که می افتد.
و چنان سرشارم
که دلم می خواهد
بروم تا ته دشت ،بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند.....