جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی

معافیت از خدمت سربازی معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 6 تیر ماه سال 1388
کجاست پرچمم؟

کجاست پرچمم؟

کدامست خانه ام؟

این بوی آتش صفحه ی چندم است؟

آوازی برای آب نیست؟

سوره ای سرد میدمد این باد

پیکر بی نماز خاک را

و مویه مویه صبر می ریزد از ابرها

حالا که درد

بیش از این طاقت پاهایم را ندارد .

من گم شده ام

" باشد که آسمان عبرت گیرد"



کجاست پرچمم؟

دارم زمزمه ی رنگهایی را به یاد می آورم

بهشت از سنگینی کلمه ها هبوط کرده

دستهایم از سردی بی سلامی بودن مرده اند

من آخرین پسر شهرم ،

باید بروم

و باخونی که می چکد از پاهای برهنه ام ، داغ داغ

ریگهای جهنمشان را لعنت کنم

" باشد که زندگی دوباره ببارد "



کجاست پرچمم؟

چشمهایم را در بلند ترین تپه کاشته ام

از اینجا به بعد را باید پرواز کنم،

با آوازهای به جا مانده از پرچمم به اهتزاز درآیم،

فریادی شوم از صفحات مقدس

و پسران دور از خانه را بخوانم:

"پدرانتان از پی آب رفته اند در کشتزارهای خون

مادران را دیده و در یکی شده ،

برگردید ، برگردید..."

"باشد که پس ازاین همه سال بیدار شوند "



باشد ، باشد ،اما

کجاست پرچمم؟

اینجا صفحه ی آخر است به گمان

جاده ها برای چشمانم مسافرانی آبستنند

پسران به خانه بر خواهند گشت

شهر

با پرچم ، یا بدون پرچم

آغوشش را از آنان دریغ نخواهد کرد

این دستها دوباره خواهند رست

"و آیه هاشان را خواهند افروخت"

مهدی اکبری فر ( بدون دال )

یکشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1388
همیشه همین دیروز بودیم

به هومن قاسمی راد که در بحبوحه ی آوریل و مه قلبش از تپش ایستاد



همیشه همین دیروز بودیم

همیشه همین آدمها

جاده ای که همیشه اینجا بود

و اتوبوسی پیر

صندلی هامان را تا بیست و چندمین خیابان شهری

که می شناسیش

و می شناسمش

کنار هم می چید .

ما همسفر بودیم

سفر از سلام شروع می شد

(ایستگاه)
بنشین،

همیشه قدر یک صندلی خالی حرف برای گفتن هست

قدری که از یادت برود چشمهای منتظر ایستگاه

قدر تکرار " دوست دارم "

من برای همه از جاده ها می گویم

جاده ها را دوست دارم

خطهای ممتدشان مرا به خانه امیدوار می کنند.

پنجره های اتوبوس را دوست دارم:

وقتی که مثل کاغذها

از سطرهای مشترکمان آویزان می شوند،

چاره ای نیست

تو هم باید جاده را دوست داشته باشی ، بیا

بیا جاده را در مه گم کنیم

تا از خاطره ی دستهایت روی شیشه

دخترانی را پدیدار کنم

که از گندمزاران

داسهایشان را برای تو تکان می دهند

نه ! لازم نیست بگویی

می دانم ، می دانم

آوریل ماه گندم نیست ، ماه مه هم،

فراموشی چمنزارهایش را می شناسم.

(اتوبوس پیر می ایستد)

(ایستگاه)

(جاده آه می کشد)

آری، یادم می ماند،

همیشه یادم می ماند ،

از ماه ها آوریل را دوست داشتی،

و از جاده ایستگاههایش را .



19 اردیبهشت 1388

مهدی اکبری فر ( بدون دال )



پنجشنبه 20 فروردین ماه سال 1388
مرض عشق - باب دیلن



 Love Sick :



I'm walking through streets that are dead

Walking, walking with you in my head
My feet are so tired
My brain is so wired
And the clouds are weeping.

Did I hear someone tell a lie?
Did I hear someone's distant cry?
I spoke like a child
You destroyed me with a smile
While I was sleeping.

I'm sick of love that I'm in the thick of it
This kind of love, I'm so sick of it.

I see, I see lovers in the meadow

I see, I see silhouettes in the window

I'll watch them 'til they're gone
And they leave me hanging on
To a shadow.

I'm sick of love, I hear the clock tick
This kind of love, ah, I'm love sick.

Sometimes the silence can be like thunder
Sometimes I wanna take to
the road and plunder
Could you ever be true
I think of you
And I wonder.

I'm sick of love, I wish I'd never met you
I'm sick of love, I'm trying to forget you.

Just don't know what to do
I'd give anything to
Be with you.
.

Bob Dylan

مرض عشق

 

مرض عشق دارم من ،

تو  خیابونهایی گز می کنم که مردن

گز می کنم ، با تو توی سرم گز می کنم

پاهام خیلی خسته شدن

مخم رو انگاری  که سیم پیچی کردن

و ابرام که دارن زار می زنن .

مثه اینکه شنیدم کسی داره چاخان میکنه؟؟

انگاری شنیدم یکی داره اون دور دورا گریه می کنه؟

مثه بچه ها حرف می زدم

تو من رو  محوم کردی

با لبخندت

وقتی که من خواب بودم.

مرض عشق دارم من

که تا خرخره توش فرورفتم

اینطوریاس عشق ، من خیلی مریضشم .

میبینم ، عاشقا رو رو چمنا ،

میبینم ، نیمرخای سایه روشن رو تو پنجره ها  میبینم

تماشاشون میکنم تا وقتی که محو میشن

و باز تنهام میزارن تو تاریکی .

مرض عشق دارم من

، تیک تاک ساعت رو می شنوم

اینطوریاس عشق ، آه ، من عاشق این مرضم.

بعضی وقتا سکوت

می تونه مثه صدای رعد باشه

بعضی وقتا می خوام بزنم به خط آخر و آشوب راه بندازم

ببینم آخه تو اصلا می تونی واقعی باشی؟

به تو فکر می کنم

و راس راسی قاط میزنم .

مرض عشق دارم من

، می گم ای  کاش هیچوقت ندیده بودمت.

مرض عشق دارم من

، دارم زور میزنم  بیخیالت شم.

فقط بلد نیستم چیکار باس بکنم

دار و ندارم و می دم

تا باهات باشم .



ترجمه ی آزاد  از مهدی اکبری فر ( بدون دال )

یکشنبه 2 فروردین ماه سال 1388
اینک بیست سالگی

...

Thinking hard about you

I got onto the bus

And paid 30 cent's as fair

And asked the driver for two transfer

Befor i discovering

That i was alone



نمیدونم اما گاه فکر میکنم که خیلی از ماها مصداق بارز این شعر براتیگانیم. خودم که اینطور فکر میکنم.حالا که دارم این سطرها رو می نویسم ، به روایت شناسنامم میشم بیست ساله . نمیخوام از خوب و بد این بیست سال بنویسم و اصلا دلم هم نمیخواست تو این مناسبت چیزی بنویسم . چه اینکه روزهای خوب وبد بسیاری در زندگی همه مون هستن که نوشتنشون نه شما رو خوش میاد و نه من حوصله اش رو دارم امشب . اما همین رو میدونم که هر چی تو این بیست سال گذشته تاثیری غیر قابل انکار تو روزها ، هفته ها و سالای پیش روم خواهد داشت . چیزی که من رو وادار به نوشتن  میکنه بیشتر قدر دانی از کسانیه که بدون اینکه من رو خبردار کنن لطف بزرگی در حقم کردن. بی اینکه من رو خبر دار کنن وبلاگی بمناسبت تولدم ایجاد کردن و جملات پرمهری برام نوشتن.با اینکه تولد من رو به اشتباه 23 اسفند دونسته بودن ،اما ایرادی بهشون وارد نیست. اما یکی از دوستان که مامور می شه تا با رسوندن آدرس صفحه ی مربوط غافلگیرم کنه به طرز خیلی خیلی عجیبی آدرس مربوط رو بدون عدد سال تولدم یعنی 68 می فرسته و من وارد وبلاگ " ورودی های 86 علوم اجتماعی دانشگاه تهران " می شم . این دوستمون هم که از قضا دانشجوی همون دانشگاه بود و من با این تصور که وبلاگ یکی از دوستای ایشونه از اون صفحه دیدن کردم( شانس مارو باش) . تا اینکه 29 اسفندماه که با همون دوست عزیزم همراه بودم هردو به اشتباه اتفاق افتاده پی بردیم و این وسط موند خجالت و شرمندگی من که با سر نزدن به وبلاگ ایجادی دوستان برای بنده ناسپاسی و قدر نشناسی کردم ، که در اینجا از همه ی اونها عذر می خوام و از اظهار لطف و تبریکات اونا ممنونم . چرا که اونا غیر از مادرم در تمام این بیست سال تنها کسانی ان که زادروزم رو تبریک گفتن. دست تمامی اونها رو ، چه اوناییکه در دنیای حقیقی هم میشناسمشون و دوستامن چه اونایی که فقط آشناییم با اونا از طریق فضای مجازیه و چه اونایی که اصلا نمیشناختمشون را به گرمی میفشارم و باشون آرزوی توفیق دارم .


؛برا همه باهار آرزو میکنم ، برا همه آدما و حیوونا و درختا و رودخونه ها و سنگا و
 چیزمیزا  و حتی خدا ... /آهای باهار / تورو برا همه آرزوت میکنم؛

امیدوارم که هیچوقت کودکی هام از دست نرن حتی اگه بقیمت بزرگ نشدن باشه . امیدوارم که بتونم بر مشکلاتی که در آینده پیش روی من هستن پیروز شم و حتی اگه نتونستم به آرزوهای خودم برسم ، بتونم برای رسیدن دیگران به آرزوهاشون تلاش کنم ، امیدوارم...


گفتم اکنون باز می داری در این وادی مرا       یا مرا گویی برو در عرصه ی اغیار مست


گفت نینی ساربان ما تویی ای شمس دین   رو مهار اشتران گیر و بکش قطار مست







مهدی اکبری فر ( بدون دال)

بامداد دوم فروردین ۱۳۸۸ 



*( ترجمه شعر در پستهای قبلی موجود است)

چهارشنبه 28 اسفند ماه سال 1387
زرزرهای یک بچه  پررو ( یا یه بچه..)4- من از ویرجینیا ولف می ترسم


نقد متن


" چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد " کاری است دز مایه های ابزورد. ابزوردی که این اثر در معرض دید و نظر تماشاگر می گذارد متفاوت از ابزورد بکت است که در بی زمانی و بی مکانی می گذرد . البته بکت ابزورد را سالها بعد از خلق این اثر وارد بی زمانی و بی مکانی و در کل بی تعریفی ( آنگونه که مورد ادعای اوست ) کرد . دیالوگهای بی هدف و تکراری ، گیج بازی ها ، طنز تلخ و ... از ویژگی های بارز در آثار ابزورد است که در این اثر هم به گونه ای شاخص نمایانگر است .این ویژگی ها در قسمت اول فیلم که در داخل خانه روی می دهد بسیار پررنگ است اما رفته رفته از کمرنگ شده و روال منطقی در پیش میگیرد وحرفهای پرت و پلا و گیجی ها  با الکل توجیح می شوند .همین روال منطقی همان چیزی است که بعدها بکت آنرا زیر سوال میبرد .پوچی انسان در این فیلم به گونه ای قابل ستایش به تصویر کشیده شده است . انسانهای به پوچی رسیده در این اثر برای رهایی از این بحران همچون افیون پناه به بازی می برند و مرزهای تخیل و واقعیت را در هم مینوردند.آنچه که اثر از آن ابراز نگرانی میکندسرنوشت انسان است که آنرا ریشه دار در دو چیز معرفی می کند: 1- تاریخ و 2- طبیعت انسان ( امور زیستی او ) ، و اثر این دو را باهم روبرو می کند. به گونه ای که در فیلم میبینیم معلم تاریخ ( جرج) از زیست شناس درباره ی سعی دانشمندان برای تغییر کروموزم انسان و همانند سازی همه ی انسانها صحبت می کند و با نا امیدی از آرامش و نظمی که حاصل آن است حرف می زند . ابزورد نویس ها کار خود را غیر قابل تعریف و ساختار گریز می دانند اما حقیقت این است که هیچ چیز را نمی توان بی ساختار تصور کرد .زن و شوهر جوانی که مهمان خانه اند نماینده ی تماشاگرانی اند همانند ما که شاهد بازی جرج و همسرش اند . مرد زیست شناس همانند ما با دیدن زن جرج خیال همبستری با اوبه سرش می زند و زن زیست شناس نیز مثل خیلی از ما مدام فریب بازی های زن و شوهر را می خورد ، چنانکه دروغهای جرج را درباره ی مرگ فرزند جرج تصدیق می کند (همانند ما که گاهی دروغهای یک کارگردان را - اگرچه بر دروغ بودنشان واقفیم -تصدیق می کنیم) ، در حقیقت این زن و شوهر جوان تماشاگران بازی زن و شوهر مسن اند ، نمایندگانی که بی وجود آنها این بازی معنا نمی یابد . زن و شوهر مسن بازی و خیال را با زندگی واقعی عوض کرده اند ، تا جاییکه سر بچه ای که اصلا وجود خارجی ندارد جر و بحث ممیکنند و بخاطر مرگ ساختگی همین بچه غصه دار می شوند . بعدها بکت هم در نمایشنامه ی " در انتظار گودو " از گودوی سخن می آورد که در کل داستان خبری از او نیست و بود و نبودش بر ما معلوم نمیشود .این نکته ی نخ نما را هم بگویم که بارز ترین ویژگی ابزورد که در این اثر هم جاریست عدم وجود کنش دراماتیک است(کنش کلاسیک) که همین عدم وجود خود منجر به کنش شده است .


" ما مرز بین واقعیت و خیال رو نمیدونیم ، ما باید وانمود کنیم که مرز بین واقعیت و خیال رو می دونیم" از دیالوگهای فیلم




مهدی اکبری فر ( بدون دال)




*برای آگاهی از واژگان نامانوس در متن روی واژه کلیک کنید لطفا!!

شنبه 24 اسفند ماه سال 1387
سرهای بی صورت

داستانی که در زیر می خوانید داستانی تجربی است که  دقیقا دوسال پیش نوشتم و سومین داستان من است .


سرهای بی صورت


سنگ های کوچک و بزرگ زرد از سینه ی تپه سر بالا کرده بودند و صورت تخت و خز بسته شان را رو به مغرب می گرداندند.

جمع شده بودند پشت سر مرد لاغر و کوتاه قد ، با چشم های تورفته و صورت کوچکی که موهای سفید و کوتاه لای چروک هایش سیخ ایستاده بود.چیزی لای پارچه سبزی توی دست داشت.زن ها گوشه ی چارقد شان را کشیده بودند جلوی دهانشان.دختر بچه ها چسبیده بودند به دامن های پف کرده و چین چین مادر ها.چند جوان چوب به دست خیره بودند به مرد سبیل هیتلری که شکمش از زیر جلیقه ی پشمی بیرون زده بود و در گوشی چیزی به پیرمرد می گفت.پیرمرد مدام سرش را به چپ و راست تکان می داد و مرد چاق دستش را می کشید به چانه اش و گردنش را کج می کرد. همه چشم دوختند پایین دست نهری که تپه را دور می زد و از پایین قبرستان راهی می شد و چند خانه گلی که عده ای چوب و قلّاب سنگ به دست جلویشان صف بسته بودند.مردی با شانه های عریض و قدی بلند، تفنگ به دست و چپق به دهن از یکی از خانه ها بیرون آمد، سرش را به طرف پیرمرد چرخاند و قیافه اش توی هم رفت.

تفنگ را داد دست پسر بچه ی چهارده پانزده ساله ی سر تراشیده ای که آستین بلوز پشمی یغورش را کش داده بود تا کف دست و خرت خرت دماغش را می کشید. مرد دستش را انداخت قاچ زین را محکم چسبید و خودش را کشید روی اسب کهر.دهنه را جمع کرد توی دستش . اسب عقب و جلو شد و شیهه کشید.دندان های سفید و درشتش افتادند بیرون.زن صورت زرد بچه را چسباند به صورتش، قطره های اشک مالیدند روی گونه های بچه.

پیرمرد سرش را پایین گرفته بود و نگاه می کرد توی چاله ای که جلوی پایش کنده بودند. مرد قد بلند این طرف و آن طرف می رفت و به  جمعیت نگاه می کرد. دود چپق را از سوراخ  دماغ اش بیرون داد و برگشت به طرف صف چوب به دست هایی که جلوی خانه ها صف کشیده بودند. پیرمرد بسته را با دست های لرزان بالا آورد و بوسید .گذاشت روی چشم های خیسش و نگاه کرد توی چاله. لب هایش تند تند به هم می خوردند اما بغضی که توی گلویش چنبره زده بود نمی گذاشت صدایی بیرون بیاید. آسمان را نگاه کرد و با انگشتان اش تمام دشت را نشان داد...

به خرابه ها که رسید اسب را آرام تر کرد و چشم گرداند توی زمین چاک چاک و جاده ی خاکی که از بین خرابه ها و سبزه هایی که بودند و نبودند می پیچید توی راه سنگلاخی کوه. سگ پیر و پشمالویی از پشت دیوار فرو ریخته و رگ به رگی بیرون آمد.سر بالا گرفت به طرف مرد.یک پایش را کنار خرابه بلند کرد و گوشه ی دیوار خیس خورد.چند قدم جلوتر دراز کشید و جایی روی پشتش را که موهایش ریخته بود و گوشتش چاله شده بود را لیسید. کرم ها توی چاله می لولیدند و از زیر زبانش بیرون می آمدند.مرد ابروهایش را در هم کشید ، روی کبود بچه را چسباند به سینه اش. شلاق را پایین آورد و کوبید به کفل اسب.

پیر مرد بسته را انداخت توی چاله ی جلوی پایش . آب دماغ موهای جلوی لبش را خیس می کرد.

اسب چهار نعل در جاده ی خاکی می تاخت و گرد و خاک از زیر سمش بلند می شد و به هوا می رفت.مرد دهنه را گرفته بود توی یک دستش و بچه را محکم چسبیده بود. جاده که پیچید صدای شیهه اسب بلند شد. پاهای جلویش رفتند هوا ، چشمانش گشاد شدند و به پهلو روی زمین افتاد.

زن ها هق هق زدند و نوک چارقد شان را کشیدند جلوی چشم هایشان و حالا مثل سر های بی صورتی بودند که تکان می خوردند.دختر بچه ها هق هق مادرها توی گوششان می پیچید و اشک تا زیر چانه هاشان می آمد.

خاک می ریخت توی چاله. زن تنها نشسته بود و باد چارقد سیاه را روی سرش جا به جا می کرد. دست هایش را می کوبید رو سرش و بعد شیار های سرخ روی صورتش را نو می کرد و تلو تلو می خورد.مرد تکیه داده بود به سنگ کوچکی و مورچه های سیاه و درشت که جلوی چشمانش رژه می رفتند را می پایید.

             پیر مرد خاک را با دستانش هل می داد توی چاله . شانه های پیرمرد

می لرزیدند