دوستت دارم...
روزگار، خیلی عجیب و غریب ، درهم برهم و قاطی پاتی شده بود...هفته پیش تعطیلاتی پیش آمد و رفتم اردبیل... همان اردبیلی بود که میشناختم.همانقدر سرد. برفش همانقدر لذت بخش. آدمهاش همانقدر... داشتم کیف می کردم از این آرامش کوتاهی که نصیبم شده بود تا اینکه خبر درگذشت بروسان و اسلامی و دختر خوردسالشان را شنیدم و غافلگیر شدم. شعرهای بروسان را بسیار دوست داشتم و متاسفم از این که دیگر نیست ...خیلی کلنجار رفتم با خودم که معنی مرگش را بفهمم... که یعنی چه که مرده؟..یعنی چه که دیگر در میان ما زنده ها نیست؟... حس و حال وقتی را داشتم که هومن رفت... باز هم نفهمیدم مرگ را:
ولی من
چیزی از مرگ نمی دانم
حتمن به سرزمین عجیبی رفته ای
که درختان بیشتری دارد
تعطیلاتم خیلی زود تمام شدند. برگشتم به تهران لعنتی . به تهران صبح کله سحر از خوابگاه بیرون زدن و شب بازگشتن. فقت تنها چیزی که اینجا برایم داشته کمی شعر بوده است... کمی شعر که " تو " را کم داشته اند همیشه...
بر کاغذ ها نوشتم
شعرهایی را که دیشب برایم خوانده بودی
شعرها یکی یکی کلمه شدند
یکی "درد"
یکی "تنهایی"
یکی...
یکی می خواست که "دوستت دارم" شود
اما " دوستت دارم"
بیش تر از یک کلمه بود
می خواست که زخم شود
اما بزرگتر از اندازه ی قلبم بود
پروانه شد و
بر پلک هایم نشست..