پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1391
جاماندن از بهار


چه کسی حال مرا می فهمد
جز یک درخت
که حواسش نبوده

کی بهار شد


از تو جامانده ام
و درختی که از بهار جا بماند
بریده می شود ...




من نباید باشم، این را یک سال است که فهمیده ام، گرفتار بودنی متناقضم از آن رو که شوند متعلق به خود را یک سال پیش در چنین روزی بادی که از جانب سرنوشت می وزید با خود برد از این گاه به گاه شوم که در آن می زیم. من نباید باشم، فهمیده ام اما این طنابها که من را بسته اند به ارابه ی زمان و صورت بر زمین می کشندم زبان حال حالیشان نیست . من فهمیده ام اما ناچارم...


پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 1391
خوب می شوی

(1)

خوب میشوی عزیزم

طوری که نیست
این قرص ها را که بخوری
کنار تو دراز می کشم
با هم به خواب های دراز می رویم
و کمی دورتر از این روزها
در اتاقی دیگر
بیدار می شویم...



(2)

من اگر می گویم عید
منظورم همین لحظه کوتاه است
که تو از مقابلم می گذری . . .


(3)
نه اینکه فکر کنید این آبها
همه از کوه می آیند
و به دریا می ریزند
خودم دخترانی دیدم که با دریا به ساحل می آمدند
آخرینشان دامن و بلوز آبی داشت
پابرهنه
سمت کوه راه افتاد


مهدی اکبری فر


از من بخوانید:

شعر و موقعیت هستی شناختی آن(جستاری در هستی شناسی شعر در زمان حال)

در جستجوی متن‌ و صحنه(نگاهی به اجرای "واقعه در مراسم سودابه خوانی" به کارگردانی توحید معصومی)

شنبه 13 اسفند ماه سال 1390
دنباله دار . . .

اینطور که نگاهم می کنی
خیال می کنم ستاره ای هستم زمستانی
با پالتویی که زیادی برایم بزرگ است

راستش دنباله داری کوچکم که میگرن دارد
آرزویم یک اتاق خاموش است
در کهکشانی بی سر و صدا





مهدی اکبری فر


شنبه 29 بهمن ماه سال 1390
خدا باید ...

خدا باید بارانیش را بپوشد و
به دیدار ابرها برود
وگرنه از این همه گلوله
یکی را در آسمان
و دیگری را بر شقیقه درخت
خالی خواهم کرد...

چهارشنبه 12 بهمن ماه سال 1390
شلیک می کنم



گلوله ای که تو شلیک کرده ای

آنطرف دیوار

دریای روی نقشه را سوراخ کرده است

دنیا دارد غرق می شود

و تو انگشتت را

برای شلیک بعد
احتیاج داری...




پدر از تفنگ برنوی پدربزرگ

و من از کلاشینکف پدرم

به زندگی شلیک شده ایم

حالا هدف عوض شده

و من باید با این کلت

شکم زنی را سوراخ کنم




مرگی که حالا به تو رسیده

از عوارض گلوله ایست

که 23 سال پیش شلیک شده
تبریک رفیق

تو با آخرین گلوله جنگ کشته می شوی

درست لحظه ای قبل از آتش بس






مهدی اکبری فر

از مجموعه "شلیک می کنم"

یکشنبه 18 دی ماه سال 1390
در چاه‌های بی تو به دام افتاده‌ام/
در چاه‌های بی تو به دام افتاده‌ام/

 انتقامم را از قوطی‌های ودکا/

 و گوشی‌های موبایل می‌گیرم/

 می‌نوشم و /

 شماره‌ات را فراموش می‌کنم/

یادم نیست/

آخرین بار چه صدایت کرده بودم/

 که نامت هنوز برنگشته از کوه‌های فراموشی/

اسمت را می‌گذارم ودکا/

 دوباره عاشق می‌شوم/

تو حلول می‌کنی در تن قوطی‌ها/

 هی صدا می‌زنم :" ودکا، ودکا، ودکا"/

 و تو از من می‌روی بالا، بالا، بالا/

و دست‌هایت را برگلویم می‌فشاری/

صبح می‌شود/

گناهکار از شب بی تو بازمی‌گردم/

 نه پیراهنی پاره شده /

 نه انگشتی بریده/

 توبه می‌کنم از روز، روشنی و بیداری/

از آفتابی که گندم‌های بی تو را طلایی خواهد کرد/

پناهنده ی زمستانی می‌شوم/

که لا اقل/

ردپایی از تو در یخچال‌های رابطه دارد/

گوشی‌ام زنگ می خورد در زمستان/‌‌

در خواب گرگی تنها/

که دندانهایش را در سرم جاگذاشته است/

آشناست/

از سطرهای قبل/

جواب می‌دهم /

"ودکا، ودکا، ودکا"/

و صدای تو گرم می کند زمستانم را ...

دوشنبه 21 آذر ماه سال 1390
دوستت دارم...

روزگار، خیلی عجیب و غریب ، درهم برهم و قاطی پاتی شده بود...هفته پیش تعطیلاتی پیش آمد و رفتم اردبیل... همان اردبیلی بود که میشناختم.همانقدر سرد. برفش همانقدر لذت بخش. آدمهاش همانقدر... داشتم کیف می کردم از این آرامش کوتاهی که نصیبم شده بود تا اینکه خبر درگذشت بروسان و اسلامی و دختر خوردسالشان را شنیدم و غافلگیر شدم. شعرهای بروسان را بسیار دوست داشتم و متاسفم از این که دیگر نیست ...خیلی کلنجار رفتم با خودم که معنی مرگش را بفهمم... که یعنی چه که مرده؟..یعنی چه که دیگر در میان ما زنده ها نیست؟... حس و حال وقتی را داشتم که هومن رفت... باز هم نفهمیدم مرگ را:

ولی من

چیزی از مرگ نمی دانم

حتمن به سرزمین عجیبی رفته ای

که درختان بیشتری دارد



تعطیلاتم خیلی زود تمام شدند. برگشتم به تهران لعنتی . به تهران صبح کله سحر از خوابگاه بیرون زدن و شب بازگشتن. فقت تنها چیزی که اینجا برایم داشته کمی شعر بوده است... کمی شعر که " تو " را کم داشته اند همیشه...


بر کاغذ ها نوشتم

شعرهایی را که دیشب برایم خوانده بودی
شعرها یکی یکی کلمه شدند
یکی "درد"
یکی "تنهایی"

یکی...

یکی می خواست که "دوستت دارم" شود
اما " دوستت دارم"
بیش تر از یک کلمه بود
می خواست که زخم شود
اما بزرگتر از اندازه ی قلبم بود


پروانه شد و

بر پلک هایم نشست..

دوشنبه 30 آبان ماه سال 1390
شالی بنفشد بپوشد در پاییز

به دنبال زنی می گردم

با موهای سیاه

قد متوسط

شالی بنفش بپوشد

با پالتویی زرد

در پاییز

اسمش را بگذارم تو

برای باقی عمری

که ناچارم

بی تو زندگی کنم


فقط ای کاش لب نداشته باشد

شنبه 30 مهر ماه سال 1390
دیر است

 

 

دیر است
من همه‌ی قطارها را از دست داده‌ام
همه‌ی اتوبوس‌ها را
و هر چه دست تکان می‌دهم
هیچ کامیونی مرا به یاد نمی‌آورد..

یکشنبه 20 شهریور ماه سال 1390
تبعید
دنیا دارد کوچک می شود
فاصله ها نزدیک
اما تو هر روز دورتر می شوی از من
در این دهکده ی مضحک
من یک تبعیدی ام
و مجبورم
هر صبح 
دوباره خودم را به خورشید معرفی کنم
اینجا هم زمان می گذرد
اما پیرتر نمی شوم
چشم هایم
بهتر از قبل
نبودنت را تایید می کنند
و دندان های جدیدی درآورده ام
که فقط 
به درد جویدن تقویم می خورند
اما دستهایم
دستهای بیچاره ام
از دست های تو که جدا شدند
دیگر به جیبهایم برنگشته اند
باید جایی بین سلام
خداحافظ
یا به امید دیدار
فراموششان کرده باشم...

مهدی اکبری فر
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      >>