کجاست پرچمم؟
کدامست خانه ام؟
این بوی آتش صفحه ی چندم است؟
آوازی برای آب نیست؟
سوره ای سرد میدمد این باد
پیکر بی نماز خاک را
و مویه مویه صبر می ریزد از ابرها
حالا که درد
بیش از این طاقت پاهایم را ندارد .
من گم شده ام
" باشد که آسمان عبرت گیرد"
کجاست پرچمم؟
دارم زمزمه ی رنگهایی را به یاد می آورم
بهشت از سنگینی کلمه ها هبوط کرده
دستهایم از سردی بی سلامی بودن مرده اند
من آخرین پسر شهرم ،
باید بروم
و باخونی که می چکد از پاهای برهنه ام ، داغ داغ
ریگهای جهنمشان را لعنت کنم
" باشد که زندگی دوباره ببارد "
کجاست پرچمم؟
چشمهایم را در بلند ترین تپه کاشته ام
از اینجا به بعد را باید پرواز کنم،
با آوازهای به جا مانده از پرچمم به اهتزاز درآیم،
فریادی شوم از صفحات مقدس
و پسران دور از خانه را بخوانم:
"پدرانتان از پی آب رفته اند در کشتزارهای خون
مادران را دیده و در یکی شده ،
برگردید ، برگردید..."
"باشد که پس ازاین همه سال بیدار شوند "
باشد ، باشد ،اما
کجاست پرچمم؟
اینجا صفحه ی آخر است به گمان
جاده ها برای چشمانم مسافرانی آبستنند
پسران به خانه بر خواهند گشت
شهر
با پرچم ، یا بدون پرچم
آغوشش را از آنان دریغ نخواهد کرد
این دستها دوباره خواهند رست
"و آیه هاشان را خواهند افروخت"
مهدی اکبری فر ( بدون دال )



تیر 1388
