می رویم آن بالا.....

بالاخره بعد از مدتها انتظار انیمیشن آپ را دیدم . تعریفش را از قبل اکران عمومی شنیده بودم. قضیه آن دختر سرطانی را می دانید که آرزوی دیدن این فیلم را داشت و خانواده اش تمام تلاششان را کردند که دخترشان به آخرین آرزویش برسد؟ آخرش توانستند در پیکسار پارتی پیدا کنند و کله گنده های پیکسار یک نسخه ی فیلم را قبل از نمایش عمومی تحت الحفظ فرستادند برای دختر . اما سرطان آنقدر ضعیفش کرده بود که نای باز کردن چشمهایش را نداشت و نمی توانست فیلم را ببیند . مادرش تمام فیلم را صحنه به صحنه برایش توضیح می دهد . فیلم که تمام می شود دخترک لبخندی میزند و چشمانش را برای همیشه می بندد و می رود آن بالا بالا ها ، آنجا که همه ی بچه هایی که چشمانشان را برای همیشه می بندند می روند .بهترین جای آن بالا.
آنچه مرا درباره ی آپ کنجکاو می کند درگیری یک پیرمرد با آرزوی بزرگ زندگی اش است .آرزویی که از پرده ی سینمایی شروع می شود: سفر به سرزمینی کشف نشده در آمریکای جنوبی ، به آبشار بهشت . سالهاست به آنجا فکر می کند و روزگاری قسم خورده که همسرش الی را آنجاببرد، همسری که حالا پیش او نیست.قسمت اول فیلم که آشنا شدن فردریکسون با الی ، رویاهای مشترک آنها ، ازدواج ، زندگی و نهایتا مرگ الی است بی نهایت تلخ و ناراحت کننده است ،گرچه زیبا ترین صحنه های فیلم هم در همین بیست دقیقه ی ابتدایی است . این تلخی تا آخر فیلم توی گلویم گیر کرده بود . مثل پیرمرد با خاطره ی الی پیش می رفتم و اندوه نبودنش را می خوردم . به قسمت ها قشنگ فیلم اضافه کنید قصه ی تنهایی پیرمرد را در خانه ای چوبی و قدیمی که محصور شده بین آسمان خراشها و ساختمان های چند ده طبقه . بعد هم که راسل ، کودک بازیگوش وارد فیلم می شود .
پرواز خانه ی چوبی توسط یک عالمه بادکنکی که به آن بسته شده رویایی ترین و غافلگیرکننده ترین چیزی بود که می توانست در فیلم اتفاق بیافتد. و نهایتا رسیدن به آبشار بهشت و ماجراهایی که بعدا برای پیرمرد و دوست کوچکش راسل اتفاق می افتد که جذابیت خاصی برایم نداشتند جز اینکه گه گاهی از خنده روده برم کنند و غم پیرمرد فراموشم شود.
هر آنچه بود این فیلم بهانه ای شد برای غرق شدن در آرزوها و کودکی هایی که هنوز از آنها دور نشده ام .از دستش ندهید.دست پیکسار درد نکند .ممنونم والت دیزتی . روحت شاد.
مهدی اکبری فر -11 دی 1388 - اردبیل